دانلود مرثیه هایی از استاد فرهمند
ردیف

موضوع


اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 دعای سلامتی امام زمان (عج) 
749 0:01:46
2 فرازی از دعای ندبه
1,551 0:03:43
3 مناجات با امام زمان (عج)
720 0:03:04


 برای دانلود کردن مرثیه ها، روی آیکون  کلیک کنی

مداح : استاد فرهمند

موضوع :  فراق امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)


منبع:سایت اوینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
دانلود ای دوست از حسین کشتکار بوشهری

خواننده : حسین کشتکار بوشهری

نام:ای دوست

موضوع : مناجات و درد دلی با امام زمان (عج)


منبع:سایت بچه های قلم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
دانلود کتاب مهدویت

نام کتاب : 

شيوه هاى يارى قائم آل محمّد (عج)

نویسنده کتاب:

مهدى فقيه ايمانى

موضوع کتاب:

  امام زمان (عج)


منبع:سایت آوینی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
مجموعه ای از کاملترین دانستنیهای امام زمان (عج)



برای دانلود کلیک کنید

منبع:سایت هیئت رزمندگان اسلام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
طواف با حضرت حجت(عج)

علامه تهرانی در جلد هفتم کتاب معاد شناسی صفحه 175 نقل می کنند :
« قضیه ای در یکی دو ساله اخیر در ایام حج اتفاق افتاد که شایان دقت است؛ این قضیه متعلق به صبیه آیت الله آقا میرزا محمد علی اراکی (ره) است که از علمای برجسته و طراز اول حوزه مقدسه علمیه قم و از زهاد و عبّادی است که در متانت و شخصیت و تقوای ایشان در نزد خاصه و عامه جای تردید و گفتگو نیست....

متن کامل در ادامه مطلب


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
کــی می آیــی...

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار

من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند

ای آخرین ناجی بشریت، سختی ها و دلتنگی های خود را با چه کسی زمزمه کنم و آرامش را در طلوع کدامین شعر بیابم و به چه بهانه ای بغض هایم را بشکنم. کاش تو بیایی، ای بهترین من! ای امام من، حرف های ناگفته زیادی دارم. نمی دانم از کجا شروع کنم. 

از بچه های به خاک و خون کشیده در فلسطین و لیبی و بحرین بگویم یا از آوارگان عراق و افغانستان.

 آقای خوب من، به من گفته اند تو هم مانند جدت حضرت امیر (ع) یار ضعیفان و نوازشگر یتیمانی، پس حتما بچه های یتیم لبنان و فلسطین و بحرین تو را دیده اند. راستی، اکنون اگر تو را از نزدیک ببینم، شاید بسیاری از حرف ها از یادم برود، ولی می دانم با صبر و عطوفت به من اجازه خواهی داد تا راز های نهفته در دلم را یاد آوری کنم.

 مولای من، شب ها را به امید ظهور تو به صبح می رسانم و هر صبح جمعه به انتظار ندای { انا المهدی } تو که از خانه کعبه به گوش خواهی رسید. در دعای ندبه شرکت میکنم. ای کاش به بگویی که کجایی و کــــی می آیــی! ...


برگرفته شده از : مجله ی پیشگامان 74 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
درد دل با امام زمان(عج)

[تصویر:  mahdi2.jpg]

سلام مولایم


دلتنگم آقا ؛ دلتنگ ديدنت ؛ دلتنگ شنيدن صداي انا المهدي ت ...
تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !

بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !

نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوت دارد و بی معطلیمی نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان راخزان به یغما می برد .

بلندای پرواز خورشید را کهمی بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشیدکجاست؟

کبوتران سپیدبال که نشانه هایآرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش مینهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکیها دل به سکوت می سپارند و در دلکوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟

در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟

یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .

خورشید هرگز غروب نمی کنم ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .

اما آشیانه خورشید رایافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .

اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.

آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
ظهور عشق...

http://amiram-mahdi.persiangig.com/Pic/emam%20zaman/%288%29.jpg

باز عصر جمعه شد ، گاه وعده ظهور


چشمهاي منتظر، جاده هاي بي عبور


باز در سكوت محض، آه مي كشم تو را


بغض هاي كهنه را، باز مي كنم مرور


آه پشت اين غروب شب نشسته در كمين


رجعتي دوباره كن، اي طلايه دار نور

 
كي به يمن مقدمت مي رسد بهار عشق


فصل سبز عاطفه، فصل شادي و سرور


با تو رفت از اين ديار، هر چه نام عشق داشت


باز با نگاه تو عشق مي كند ظهور

 
مي وزد نسيم عشق، از ديار آفتاب

 
مي رسد سوار سبز، از كرانه هاي دور


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
به همین سادگی.....
بسم رب المهدی

شخصی گفت الله اکبر و بعد گفت لا اله الا الله محمد رسول الله و باز گفت سبحان الله و بحمده سبحان الله العظیم. پس گفت سبحانک ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین این شخص اکنون 70000هفتادهزار نیکی را بدست آورده است و این شخص خود شما هستید.

 

به اشتراک بگذارید، باقیات الصالحات است. . .


منبع:وبلاگ منتظران جمعه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
احترام به سادات
سن من زیاد نبود. اولین بار بود که به جبهه می آمدم. تعریف گردان یا زهرا را زیاد شنیده بودم. رفتیم برای تقسیم.
چند نفر دیگر هم مثل من دوست داشتند به همین گردان بروند. اما مسئول تقسیم نیرو گفت: ظرفیت این گردان تکمیل است.
از ساختمان آمدم بیرون. جوانی را دیدم که به طرف ساختمان آمد. چهره اش بسیار جذاب و دوست داشتنی بود.
چند نفر به استقبالش رفتند. او را صدا می کردند. فهمیدم خودش است! آن ها سوار تویوتا شدند و آماده حرکت. جلو رفتم و سلام کردم.
بی مقدمه گفتم: آقای تورجی من دوست دارم به گردان
یازهرا بیایم. گفت: شرمنده، جا نداریم. بعد گفتم: من می خواهم به گردان مادرم بروم برای چی جا ندارید؟
نگاهی به من کرد و پرسید: اسمت چیه؟ گفتم: سید احمد
یکدفعه پرید تو حرفم و با تعجب گفت: سید هستی! با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم. آمد پایین و برگه من را گرفت. رفت داخل پرسنلی و اسم مرا در گردان ثبت کرد.
بعد هم با اصرار من را به جلو فرستاد و خودش در قسمت بار ماشین نشست!
من به گردان آن ها رفتم. تازه فهمیدم که نه تنها من بلکه بیشتر بچه های گردان از سادات هستند. با آن ها هم بسیار با محبت برخورد می کرد.

***

آمدم چادر فرماندهی گروهان. برادر تورجی تنها نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. طبق معمول به احترم سادات بلند شد. گفتم: شرمنده محمد آقا! من با یکی از دوستانم قرار دارم. باید بروم مرخصی و تا عصر برگردم. بی مقدمه گفت: نه نمی شه! گفتم: من قرار دارم. اون آقا منتظر منه! دوباره با جدیت گفت: همین که شنیدی.
کمی نگاهش کردم. با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود.
عصبانی شدم. از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم: شکایت شما رو به مادرم می کنم! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم. دوید دنبال من. با پای برهنه.
دستم را گرفت و گفت: این چی بود گفتی؟! به صورتش تگاه کردم. خیس از اشک بود.
بعد ادامه داد: این برگه مرخصی. سفید امضاء کردم. هر چقدر دوست داری بنویس! ااما حرفت رو پس بگیر!
گفت: به خدا شوخی کردم. اصلا منظوری نداشتم. خودم هم بغض کرده بودم. فکر نمی کردم اینگونه به نام مادر سادات حساس باشد!
یک سال از آن ماجرا گذشت. چند ساعت قبل از
شهادتش بود. مرا دید. باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید: راستی اون حرفت رو پس گرفتی؟!
گفتم: به خدا غلط کردم. اشتباه کردم. من به کسی شکایت نکردم. اصلا غلط می کنم چنین کاری انجام بدهم.


***

محمد در عملیات می گفت: بچه سیدها پیشانی بند سبز ببندند. واقعا صحنه زیبایی ایجاد می شد. نیمی از گردان ما پیشانی بند سبز داشتند.
خود محمد به شوخی می گفت: یک اشتباه صورت گرفته من باید سید می شدم! برای همین من شال سبز می بندم!
یادم هست بعد از کربلای پنج گردان به عقب برگشت. آن زمان محمد تورجی فرمانده گردان شده بود. نشسته بود داخل چادر.
برگه ای در مقابلش بود. خیره شده بود و اشک می ریخت. جلو رفتم و سلام کردم. برگه اسامی
شهدای گردان در شلمچه بود. تعداد شهدای ما صد و سی و پنج نفر بود.
محمد گفت: خوب نگاه کم. نود نفر این ها سادات هستند. فرزندان حضرت زهرا. آن هم در عملیاتی که با رمز یا فاطمه الزهرا بود!


خاطره ای از زندگی
شهید محمدرضا تورجی زاده
راوی: دکتر سید احمد نواب
منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی
شهید ابراهیم هادی)
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : شنبه 23 خرداد 1394

تعداد صفحات : 39



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران