چرا خدا انسان را آفرید
از آنجا که خدا بی نهایت مطلق است و دارای تمام هستیهاست هرآنچه که در عوالم هست از هستی اوست و از آنجا که هستی خدا از زمانی اتفاق نیافتاده بلکه ازلیست بنابراین هستی همه چیز هم مانند هستی خدا ازلیست بنابراین از زمانیکه خدا بوده انسان هم بوده اما این بودن انسان به معنی بودن حقیقت وجود انسان است و منظور بدن انسان نیست. زمانیکه حقیقت انسان را خواستند به دنیا بیاورند بدنی به او داده شد تا با آن بدن در این دنیا زندگی کند.
این حقیقت انسان که ازلیست به معنای آن حقیقتی است که ابتدا در علم خدا بوده و پس از آن در مراحل مختلف قرار گرفته و مرحله به مرحله عوالم قبل این دنیا را سپری کرده تا به این دنیا رسید زمانیکه مقرر شد به این دنیا بیاید مراحلی را در رحم مادر گذراند تا اینکه در مرحله ای آن حقیقت از قالب بدنی به این دنیا آورده شد. این مراحل مختلفی که انسان گذراند برای این بود که مرحله به مرحله با توجه به ظرفیت و توان وجودیش به رشد و تعالی برسد. یعنی زمانیکه قرار شد انسان به جایگاه انسانی خود برسد و جایگاه او (در بهشت) برای او تحقق پیدا کند باید مراحلی را سپری می کرد و در عوالم مختلف حرکت می کرد تا در هریک از آنها رشد مربوط به آن مرحله در او محقق شود. شکل و قالب تمام این مراحل و عوالم متناسب با آن است که انسان را به تعالی مناسب وجودش برساند.
بنابراین وجود انسان از ازل بوده است لیکن دلیل آمدن او به دنیا این است که انسان برای رشد و رسیدن به جایگاه اصلی خود در عوالم و مراحلی حرکت کرده و از عالمی مرده و در عالم دیگر متولد می شود بنابراین آمدن انسان به این دنیا هم برای همین رشد و تعالی او بوده است لیکن رشد او در این دنیا متناسب با امکانات, شرایط و استعداد این دنیا می باشد و در عوالم دیگر نیز به همین ترتیب یعنی رشد انسان در هر عالمی متناسب با شرایط و استعداد همان عالم می باشد.
بنابراین وقتی در قرآن می فرماید "خلق نکردیم جن و انس را مگر برای عبادت و بندگی" با موضوع فوق کاملا توضیح داده می شود. چراکه عبادت و بندگی همان مرحله رشد انسان است و حضرت رسول صلوات الله علیه که به بالاترین مرحله انسانی رسیده است, در تمام نمازهایمان می گوییم "و اشهد ان محمداً عبده و رسوله" یعنی آن حضرت به بالاترین مقام انسانی که همان عبودیت و بنده خدا شدن است رسیده و بعد رسول شده است.
زمانیکه انسان تعیُّن و محدودیت پیدا کرد و به عبارت دیگر به وجود آمد اول چیزی که دید محدودیت خودش بود یعنی از آنجا که محدودیت انسان ظاهرتر و در دسترس تر است انسان محدودیت خود را اول احساس کرد و متوجه شد لذا چنین پنداشت که او همان تعینات و محدودیتها است. وقتی خدا به انسان در عالم فطرت گفت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ او جواب داد بله (تو پروردگار منی) اما از آنجا که به محدودیت خود می نگریست علاقه مند به کثرت و زرق و برق دنیا (عوالم پست) بود و این از ناپختگی و کوچک بودن او بود و این از آنجا بود که عظمت هستی خود را که از خدا بود را نفهمیده و حقارت کثرت و محدودیت خود را فهمیده بود. بنابراین خدا او را به همان مراتب پستی که به آنها علاقه مند بود تنزل داد تا از ناپختگی درآمده و به کرامت و بزرگی برسد و در یک کلام فهم در او ایجاد شود. واقع شدن این اتفاقات ممکن نبود الا اینکه انسان به مراتب پست دنیا (عالم کثرت) نزول کند تا در آن به این فهم برسد که حقیقت او با کثرات که محدودیت و حقارتند سنخیت ندارد و به پختگی و کرامتی برسد که جهت میل و توجهش از کثرت به وحدت تغییر کند. تمام اتفاقاتی که برای انسان در این دنیا می افتد این جهت را دارد.
کسانیکه در این دنیا به این فهم برسند بزرگی و پختگی به آنها داده می شود که با حقیقت عالم وحدت انطباق پیدا کرده و زمانیکه در عالم وحدت قرار بگیرند چون حقیقت آنها با آن عالم سنخیت دارد آنجا برای او بهشت می شود. اما کسانیکه در این دنیا به همین دنیا و جذابیتهای آن دل خوش کرده و در آن حد می مانند با آنها به همان اندازه برخورد شده و در همان حد نگهشان می دارند. اما کسانیکه برخلاف ذات انسانیشان عمل کنند (مثلا ظلم و تجاوز کنندیا به اندازه فهمشان خدا پرستی نکنند) در آخرت در فضایی برخلاف ذات و حقیقتشان قرار می گیرند که به دلیل عدم سنخیت آن فضا با وجودشان آنجا برای آنها دوزخ می شود.
پایان