ما گمنام رفتیم تا شما شهره شهر شوید...

شهید گمنام:

ما گمنام رفتیم تا شما شهره شهر شوید...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
شرط عشق جنون است...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
مثل این دختر بچه، نماز می خوانیم؟

مثل این دختر بچه، نماز می خوانیم؟

حاج آقا قرائتی تعریف می‏كرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.

نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه:

در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم.... 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
کلام شهید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
می خواهم بگویم که همواره به یاد تو هستم...

مردم این شهر تو را فراموش کرده اند، تو را از یادها برده اند، من هم تو را فراموش کرده ام!

اکنون در این بیابان غربت گرفتار شده ام، هیچ کس نیست تا به فریادم برسد، من چه باید بکنم؟ کجا بروم؟

تو که می دانی من هیچ پناهی ندارم، از مردم شهر فراری شده ام، آخر در شهر، کسی به فکر تو نیست،

من در جستجوی تو هستم.

درست از تو دور مانده ام، اما هنوز در قلب من، عشق تو شعله می کشد.

تو خود می دانی که من دوستت دارم، می دانی که عشق تو را با همه دنیا عوض نمی کنم.

می دانم که این دنیا، هیچ وفا ندارد، باور کرده ام...... 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
خاطره 10

معلم جديد بى حجاب بود.مصطفى تا ديد سرش رو انداخت پايين.معلم برجا داد.

بچه ها نشستند.هنوز سرش رو بالا نياورده بود.

دست به سينه محكم چسبيده بود به نيمكت،

خانم معلم اومد سراغش،دستش رو انداخت زير چونه اش كه «سرت رو بالا بگير ببينم.»

مصطفي چشماش رو بست،سرش رو بالا آورد و از كلاس زد بيرون تا بره خونه.

تا وسطاى حياط هنوز چشماش رو باز نكرده بود !

خاطره اي از زندگي طلبه شهيد مصطفي رداني پور



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
چرا حجاب؟سخنرانی شیرین استاد قرائتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
شعر

هجران رفیق گرم و گلستانی من است

اصلا فراق یار دبستانی من است

تاپا به پای گردش ایام می روم

بیچاره این دل است که قربانی من است

دیشب میان آینه ی شخصی خودم

....


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
پیامی از سوی خدا به بنده های دل شکسته....

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می‌شود. همان دل‌های بزرگی که جای من در آن است،

آن قدر تنگ می‌شود که حتی یادت می‌رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394
عطر یاس


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : awaits-59
تاریخ : سه‌شنبه 15 دی 1394

تعداد صفحات : 39



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران